تبليغاتX
بهترین و توپترین عکسهای با کیفیت
رازشکفتن گل رز

بنام دوست که هرچه هست ازاوست

دوستان سلام مرا ازشبهای دلتنگ ومه آلودغربت بپذیرید.به لطف نرگس خانم افتخار دارم بانظرشماازاین پس در خدمتتان باشم.چندوقت پیش توسایتی به داستان قشنگی برخوردم وازخواندنش لذت بردم.ترجمش کردم تا به حضورگرم وصمیمی تان تقدیم کنم،به این امیدکه دراین لذت شماهم شریک باشید

روزگاری جوانه ی صورتی رنگ کوچکی درخانه ی کوچک وتاریکش درزیرخاک زندگی میکرد.تااینکه روزی درحالیکه درخانه اش تنهابودواین تنهایی همیشگی بود،ناگهان صدای درآمد...تق تق...پرسید:"کیه؟"

صدایی آرام وغمگین جواب داد:"منم باران،میخوام بیام تو"

جوانه ی کوچک رزگفت:"نه،تونمیتونی بیای تو"

کم کم ازپنجره هم صدایی نرم وآهسته آمد.جوانه ی کوچک رزپرسید:"کیه؟"

بازهمان صدابه نرمی پاسخ داد:"منم باران،میخوام بیام تو"

جوانه ی کوچک رزگفت:"نه،تونمیتونی بیای تو"وبعد برای مدتی طولانی همه جا درخاموشی فرورفت.پس ازمدتی صدای خش خش آرامی به گوش رسیدوجوانه ی کوچک رزگرمای دلنشینی احساس کردوپرسید:"کیه؟"

صدایی گرم وآرام گفت:"منم آفتاب،میخوام بیام تو"

جوانه ی کوچک رزگفت:"نه،تونمیتونی بیای تو"وبازهم خواست تنهابماند.

خیلی زوددوباره صدای خش خشی ازسوراخ درشنید.پرسید:"کیه؟"

بازهم همان صدا،گرم وبانشاط جواب داد:"منم آفتاب،میخوام بیام تو"

جوانه ی کوچک رزگفت:"نه،تونمیتونی بیای تو"

وبازهنگامی که تنهابودصداهایی ازدروپنجره وسوراخ درشنید.پرسید:"کیه؟"

صداهایی این بارآشناپاسخ دادند:"ماییم آفتاب وباران،میخوایم بیایم تو.میخوایم بیایم تو"جوانه ی کوچک رزگفت:"حالاکه دوتایی باهمین انگاربایدبذارم بیاین تو"

وبعددرراکمی بازکردوآفتاب وباران واردشدندودستان جوانه ی کوچک رزراگرفتندوبه سمت بالاحرکت کردندوبعدبه جوانه گفتند:"سرازخاک دربیار"

جوانه ی کوچک رزسرازخاک درآوردوخودرادروسط باغ زیبایی دید.

فصل بهاربودوهمه ی گلهای دیگرازخاک سربرآورده بودند.اماجوانه ی کوچک ما  زیباترین گل رز در میان تمامی گلهای باغ بود.

درتاریکخانه ی دلت تنها نمان.پنجره ی دلت را بگشا،به سوی روشناییها قدبکش.بی شک زیباترین گل این باغ خواهی شد

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:30 توسط یاسر| |